..:فاحص ، تفحّصی در ناگفته ها:..

سوره ذاریات آیه (56)وَمَا خَلَقْتُ الْجِنَّ وَالْإِنسَ إِلَّا لِیَعْبُدُونِ ....جن و انس را جز برای پرستش خود نیافریده ام

صبا...
ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٢/۱٠ 

سلام به همه دوستان عزیزم

شاید اعزام به مناطق عملیاتی جنوب مدتهاست که نصیب حقیر میشود

امسال را نیز پس از کسب اجازه از محضر حضرت علی ابن موسی الرضا علیه السلام عازم کربلای ایران شلمچه جهت خدمت به همه زایرین شهدا شدم

منتظر قدوم سبزتان هستم

میروم تا در انتظار قائم آل محمد و دعاگوی خادمین آن حضرت شوم شاید نظری از روی لطف به این حقیر اندازند که

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور...

تا بعد از عید آنجا هستم احتمالا باز هم صبا را به تهنیت پیر می فروش دعوت میکنم

پس لطفا منتظر بمانید...


کلمات کلیدی:
 
مدینه
ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱۱/٢۳ 

مدینه داغها در سینه داری بیکران...

ای مدیـــــــــــــــــــــــــــــــنه

یک روز از همین جا با تو وداع کردم نماز عشا

تا سلامی دوباره...


کلمات کلیدی:
 
لبیک یا حسین
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٠ 

سلام

دیروز به دیدار نور چشمانم رفتم شاید بارها به دیدارشان مشرف شدم اما هرگز رنگ و بوی دیدار دیروز را نداشت تلاطم در سیل جوشان و مردم عاشق ولایت احساس دیگری دارد.هرگز آرزو نکنید که کارت ویژه دیدار نصیبتان شود.خلاصه اشکهای جاری شده دیروز را با سربند

(لبیک یا خامنه ای)

پاک کردم تا شاهدی باشد برای امام زمانم (عج الله)لحظه به لحظه جوشش در سیل خروشان،همه فشارها و سختی های دیدار همچون شهد شیرین عسل به کامم نشست

(تحلیل های زیبای رهبری و همچنین متن کامل فرمایشات را در وبلاگ دیگرم((کلام)) مطالعه بفرمایید)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمیدانم چرا تا می خواهم ناگفته هایم را بگویم اتفاقی می افتد ، حوادثی که دلیلش را نمیدانم... خدایا مدتهاست که امروز و فردا میکنم ولی اتفاقی بچه گانه همه چیز را بهم میزند کمک کن


 
ولایت در خون ماست
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/۱٤ 

سلام دوست من

در وبلاگ دیگرم(کلام،حرفهای یک متکلم) با دو مطلب تحت عنوان ولایت مصلحت اندیشان نظام و نامـــــه مـــــن بــــه آیت الله مقتــــــــدایی(چرا اینقدر دیر؟) ،به روزم.بیایید،بخوانید،نظر دهید...


کلمات کلیدی:
 
درس از محضر اباعبدالله(علیه السلام)
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٤ 

سلام

دو روز به محرم مونده  بود. من هم برای یک دوره آموزشی رفته بودم اصفهان.قرار بود تا کارهایی رو انجام بدم ولی چون خودم نبودم نمیدونستم باید چه کار کرد؟ با این حال به خدا توکل کردم.تقریبا همه کارها رو هماهنگ کرده بودم جز یکی... تنها یکی رو میشناختم که میتونست اون کار رو برام انجام بده.من هم اصلا دلم نمی خواست تماس بگیرم.چون چند بار زنگ زدم و به تلفنم جواب نداد.کمی راجع به کاری که قراره انجام بشه فکر کردم.بعد به این نتیجه رسیدم که من قراره برای نور چشم مادرم حضرت فاطمه زهرا(س)یعنی حضرت ابا عبدالله(ع)کار انجام بدم پس اگه الان کوچیک بشم در واقع بزرگ شدم.دل به دریا زدم و زنگ زدم.همونطوریکه فکر میکردم شد جواب نداد!!!خلاصه رو موبایلش پیام دادم و ازش خواهش کردم.اون بنده خدا هم به نحوی از انحا گفت نمیتونم.حالا فکر کرده بود الان من فریاد وا حسینا میزنم و کاسه چه کنم به دست میگیرم.اما الحمدلله کارا رو خود حضرت اباعبدالله(ع)انجام داد.تاقبل از این فکر میکردم که فقط ایشون انجام میتونه بده و لا غیر...

چند روزی گذشت تا اینکه به یه حدیث از امام حسین علیه السلام برخوردم که فرمودند:

عاقل،باکسیکه می ترسد او را دروغگو  پندارد هم سخن نمیشود ، از کسیکه میترسد او را ردکند درخواستی نمیکند، به کسیکه میترسد او را بفریبد تکیه نمی نماید و به کسیکه به امید او اطمینانی نیست امید نمی بندد

_______________________________________________


کلمات کلیدی:
 
انتظار
ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۳ 

عصر یک جمعه ی دلگیر ،دلم گفت بگویم،بنویسم :
که چرا عشق به انسان نرسیدست
چرا آب به گلدان نرسیدست
وهنوزم که هنوز است ،غم عشق به پایان نرسیدست
بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید، بنویسد

 که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیدست

و چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیدست
عصر این جمعه ی دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس

 تو کجائی گل نرگس؟

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

کاش میشد ناگفته ها را گفت...


کلمات کلیدی:
 
ملتمس دعا
ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۳٠ 

«الهم رد کل غریب و فک‎کل اسیر»

التماس می کنم تا:

برای آزادی سید حشمت الله عطارزاده نیاکی (دیپلمات ربوده شده در پاکستان) دعا کنید.خانواده ایشان ملتمس دعای خیر شما می باشند...

از ٢٣ آبان ماه سال قبل تا کنون روزهای سختی را در بی خبری سپری نموده اند...

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نمایشگاه مطبوعات

زمان: از تاریخ ٢٨ مهر لغایت ۴ آبان

مکان:مصلی امام خمینی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 


 
یا صاحب الزمان آجرک الله فی هذه المصیبه...
ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٢ 

امام صادق (علیه السلام):

مؤمنی نیست جز آنکه خداوند تبارک و تعالی چهار نفر را بر او گماشته است:

اول؛شیطانی که او را وسوسه کند

دوم؛کافری که در کمین است

سوم؛مومنی که بر او حسد برد و او از همه برایش سخت تر است

چهارم؛ منافقی که از لغزشهای او دنبال گیری کند...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

خداوندا ترا سپاس که هر ۴ گروه را بر من گماشته ای...

اما خداوندا با هرخاری،گلی هم همراه است ؛ترا به خاطر کسانی که همواره کمک حالم بوده اند نیز سپاسگزارم...

در وبلاگ دیگرم با مطلبی به عنوان(( امام صادق وارث غریبی در قربت)) به روزم

 


کلمات کلیدی:
 
یاد ایامی...
ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧ 

سلام

قبل از اینکه این پست رو بخونین باید بگم این اتفاق خیلی برام عزیز بود و وقتی که خواستم رو کاغذ بنویسم اشک تو چشام حلقه زد حس خوبی داشتم

امروز خواستم اتاقم رو مرتب کنم.نمیدونستنم از کجا باید شروع کرد!!!به سراغ کتابخونه رفتم،همه کتابها به هم ریخته بود،هیچ کدومش سر جاش نبود،تازه کلی خرت و پرت و کاغذ هم داشتم که نمیدونستم چیه؟

بعد از اینکه کتابها رو مرتب کردم به سراغ کاغذها رفتم،اولیشون رو که نگاه کردم به یاد اردوی مشهد پارسال افتادم(اردویی که هیچ وقت برگزار نشدناراحت)لیست غذای شام و نهار زایرین جلوم بود

روز اول:صبحانه    پنیر

         ناهار        چلو جوجه کباب

        شام         همبرگر

روز دوم:صبحانه    خامه عسل

          ناهار          ...

خیلی برام جالب بود،چون کاغذ دوم هم بی موضوع نبود؛راجع به هماهنگی محل اسکان بود؛یک لحظه به فکر فرو رفتم خیلی ها(یعنی همه) خواستند که این اردو برگزار نشه ولی من اصرار داشتم.تازه کلی کتاب و کتابچه از ارگانهای مختلف گرفته بودم هرچی به این و اون دادم باز هم دارم خلاصه این کاغذا برام خیلی مهم بود،جداشون کردم.

کاغذ بعدی راجع به هماهنگی برگزاری نمایشگاه بود،نمایشگاه سوم خرداد؛اون موقع با بهترین دوستان(سابقم)یه نمایشگاه برگزار کردیم که خیلی خوش گذشت،عالی بود،یکی از خالصانه ترین کارهایی بود که در تمام عمرم انجام دادم مالک،جواد،سید مرتضی،حاج علیرضا،مسلم و... چند تا عکس هم پیدا کردم،من بودم با مالک و علیرضا جلوی صندوق دلنوشته ها...

وای خــــــــــــــــــــدا چقدر خوش گذشت!!!!

مالک؛یادته رفتیم پیش عباسگاوچرانبهمون ماشین نداد؟؟؟ حفظ آثار یادته؟امام صادق چطور؟سید مرتضی ستاد راهیان یادت میاد؟

رفتم سراغ دسته کاغذای بعدی؛

نوشته شده بود:

برادر سید ابراهیم نیاکی(طرح تعالی)

کلی کاغذ و عکس پیدا کردم،از بچه های حاضر تو اون دوره،کلی هم عکس پیدا کردم با مهدی و مالک و امین و علی و مجید و سعید و جواد و علیرضا و...

جواد؛قطار یادت میاد؟

دوباره چند تا کاغذ از اردوی مشهد پارسال بود...ناراحتاردوی برگزار نشده!!!

کاغذای بعدی چندتا شماره تلفن بود ،شماره راننده اتوبوسهای شهری؛جلوی شماره ها تو پرانتز نوشته شده بود((جمـــــــــــکران))قلب یادش به خیر شامهایی که تو جمکران خوردم هنوز هم مزش رو زیر زبونم حس میکنم شاید به این خاطره که دیگه شبها جمکران نمیرم... مراسم ماه محرم یادم نمیره؛یه شب خودم نتونستم برم و یکی از بچه ها رو فرستادم،کلی آبرو ریزی شد،آب معدنی،گم شدن یکی از بچه ها و...

کاغذای بعدی راجع به نمایشگاه کتاب پارسال بود،اولیش یه پاکت بود که روش نوشته شده بود:

مرکز تخصصی مهدویت:شریفی

یاد اون موقع افتادم همون موقع که copy & paste من ضعیف بود. یادش به خــــــیر!!! کلی بن کتاب و ارسال رایگان کتاب پیدا کردم...

کاغذای بعدی تو یه پاکت بود که چند تا عکس توش بود؛دعای عرفه،پارسال،شلمچه و...

مالک؛دزفول یادت میاد؟

امین؛کارون یادته که شلوارم پاره شد؟(میدونم میگی نهخنثی!!!)خرمشهر،جلوی مسجد،جلسه مخفیانه که دیگه یادته؟

محمدرضا یادش به خیر!!!

سید چه با وفــــــــــــاستتعجب    واویلا  واویلا

دزفول یادش به جــــاستکلافهواویلا  واویلا

چاییـش همش به راستخوشمزه      واویلا  واویلا

امین چه بی ریــــــــاستسبز      واویلا  واویلا

حالا میــــخاد بــــــــــــــرهگریه      واویلا  واویلا

مالک چه مشتیــــــــــــهدروغگو        واویلا  واویلا

دوست یه رشتیـــــــــهقهقهه       واویلا  واویلا

خلاصه کاغذای بعدی هر کدومش یاد آور خاطرات خوب و خوشی برام بود...

یکیشون یه تیکه مقوای قشنگ بود که روش نوشته شده بود هزار گل صلوات تقدیم به ... یکی دیگشون وصیت نامه یه شهید بود که خیلی برام اهمیت داشت...

اون کاغذا رو از تو اردوی راهیان گرفته بودم.همون موقع که فاتح 7 بودم. یادم میاد یه روز ناهار کم اومد من هم طبق معمول ...عصبانی

 صلوات....salEvat و ...

یادش به خیـــــــــــــــــرخجالت!!!

اگه میخاین خاطرات خوشی که مربوط به دوستان خبرنگارم و یا اونایی که مربوط به حجقلب میشه و راجع به سوغاتی هام ، راجع به اردوی تابستون امسال و اتفاقاتش بدونین حتما پست بعدی رو بخونین...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مسلمانان مرا وقتی دلی بود....منتظر

 

 ٧٢ شب مانده کمر خم بشود

٧٢ عاشق ز زمیـــن کم بشود

٧٢ میدان بـــــــــلا در راه است

٧٢ شب مانــــــده محرم بشود

 

بزرگی فرمودند:

مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند ولی آنان راببخش....

اگرمهربان باشی تورابه داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش....

اگرشریف ودرستکارباشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکارباش....

نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش وبهترینهای خودرابه دنیاببخش.حتی اگرهیچگاه کافی نباشد...

ودرنهایت می بینی که هرآنچه هست همواره میان تووخداونداست نه میان تو ومردم....


کلمات کلیدی:
 
آقا بیا فقط با یک شرط...
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۸ 
از دوری تو غمین و نالان هستیم

وز کردۀ خود کمی پشیمان هستیم

اصلیت ما را تو اگر می پرسی

از کوفه ولی مقیم تهران هستیم!

ما لشگری از سلاح روسی داریم

در دوز و کلک رگ ونوسی داریم

هر جمعه که شد بیا که ما منتظریم

این هفته فقط نیا عروسی داریم

از جور زمانه ما شکایت داریم

اندازۀ کوه و صخره حاجت داریم

ما مشکلمان گرانی و بیکاریست

آقا به نبودنت که عادت داریم...

ما قیمت روز ارز را می دانیم

معیار بهای بورس در تهرانیم

فعلا دو سه روزیست هوا پس شده است

هر روز دعای عهد را می خوانیم

صد موعظه کن ولی ز تسلیم نگو

از خمس و زکات و ضرب و تقسیم نگو

آقا تو بیا ولی فقط با یک شرط...

از آنچه که ما دوست نداریم نگو!
.
.
بر گرفته از وبلاگ برادر بزرگوارم محمد تورنگ (دوست مهربان)
.

کلمات کلیدی: