سلام
قبل از اینکه این پست رو بخونین باید بگم این اتفاق خیلی برام عزیز بود و وقتی که خواستم رو کاغذ بنویسم اشک تو چشام حلقه زد حس خوبی داشتم
امروز خواستم اتاقم رو مرتب کنم.نمیدونستنم از کجا باید شروع کرد!!!به سراغ کتابخونه رفتم،همه کتابها به هم ریخته بود،هیچ کدومش سر جاش نبود،تازه کلی خرت و پرت و کاغذ هم داشتم که نمیدونستم چیه؟
بعد از اینکه کتابها رو مرتب کردم به سراغ کاغذها رفتم،اولیشون رو که نگاه کردم به یاد اردوی مشهد پارسال افتادم(اردویی که هیچ وقت برگزار نشد
)لیست غذای شام و نهار زایرین جلوم بود
روز اول:صبحانه پنیر
ناهار چلو جوجه کباب
شام همبرگر
روز دوم:صبحانه خامه عسل
ناهار ...
خیلی برام جالب بود،چون کاغذ دوم هم بی موضوع نبود؛راجع به هماهنگی محل اسکان بود؛یک لحظه به فکر فرو رفتم خیلی ها(یعنی همه) خواستند که این اردو برگزار نشه ولی من اصرار داشتم.تازه کلی کتاب و کتابچه از ارگانهای مختلف گرفته بودم هرچی به این و اون دادم باز هم دارم خلاصه این کاغذا برام خیلی مهم بود،جداشون کردم.
کاغذ بعدی راجع به هماهنگی برگزاری نمایشگاه بود،نمایشگاه سوم خرداد؛اون موقع با بهترین دوستان(سابقم)یه نمایشگاه برگزار کردیم که خیلی خوش گذشت،عالی بود،یکی از خالصانه ترین کارهایی بود که در تمام عمرم انجام دادم مالک،جواد،سید مرتضی،حاج علیرضا،مسلم و... چند تا عکس هم پیدا کردم،من بودم با مالک و علیرضا جلوی صندوق دلنوشته ها...
وای خــــــــــــــــــــدا چقدر خوش گذشت!!!!
مالک؛یادته رفتیم پیش عباس
بهمون ماشین نداد؟؟؟ حفظ آثار یادته؟امام صادق چطور؟سید مرتضی ستاد راهیان یادت میاد؟
رفتم سراغ دسته کاغذای بعدی؛
نوشته شده بود:
برادر سید ابراهیم نیاکی(طرح تعالی)
کلی کاغذ و عکس پیدا کردم،از بچه های حاضر تو اون دوره،کلی هم عکس پیدا کردم با مهدی و مالک و امین و علی و مجید و سعید و جواد و علیرضا و...
جواد؛قطار یادت میاد؟
دوباره چند تا کاغذ از اردوی مشهد پارسال بود...
اردوی برگزار نشده!!!
کاغذای بعدی چندتا شماره تلفن بود ،شماره راننده اتوبوسهای شهری؛جلوی شماره ها تو پرانتز نوشته شده بود((جمـــــــــــکران))
یادش به خیر شامهایی که تو جمکران خوردم هنوز هم مزش رو زیر زبونم حس میکنم شاید به این خاطره که دیگه شبها جمکران نمیرم... مراسم ماه محرم یادم نمیره؛یه شب خودم نتونستم برم و یکی از بچه ها رو فرستادم،کلی آبرو ریزی شد،آب معدنی،گم شدن یکی از بچه ها و...
کاغذای بعدی راجع به نمایشگاه کتاب پارسال بود،اولیش یه پاکت بود که روش نوشته شده بود:
مرکز تخصصی مهدویت:شریفی
یاد اون موقع افتادم همون موقع که copy & paste من ضعیف بود. یادش به خــــــیر!!! کلی بن کتاب و ارسال رایگان کتاب پیدا کردم...
کاغذای بعدی تو یه پاکت بود که چند تا عکس توش بود؛دعای عرفه،پارسال،شلمچه و...
مالک؛دزفول یادت میاد؟
امین؛کارون یادته که شلوارم پاره شد؟(میدونم میگی نه
!!!)خرمشهر،جلوی مسجد،جلسه مخفیانه که دیگه یادته؟
محمدرضا یادش به خیر!!!
سید چه با وفــــــــــــاست
واویلا واویلا
دزفول یادش به جــــاست
واویلا واویلا
چاییـش همش به راست
واویلا واویلا
امین چه بی ریــــــــاست
واویلا واویلا
حالا میــــخاد بــــــــــــــره
واویلا واویلا
مالک چه مشتیــــــــــــه
واویلا واویلا
دوست یه رشتیـــــــــه
واویلا واویلا
خلاصه کاغذای بعدی هر کدومش یاد آور خاطرات خوب و خوشی برام بود...
یکیشون یه تیکه مقوای قشنگ بود که روش نوشته شده بود هزار گل صلوات تقدیم به ... یکی دیگشون وصیت نامه یه شهید بود که خیلی برام اهمیت داشت...
اون کاغذا رو از تو اردوی راهیان گرفته بودم.همون موقع که فاتح 7 بودم. یادم میاد یه روز ناهار کم اومد من هم طبق معمول ...
صلوات....salEvat و ...
یادش به خیـــــــــــــــــر
!!!
اگه میخاین خاطرات خوشی که مربوط به دوستان خبرنگارم و یا اونایی که مربوط به حج
میشه و راجع به سوغاتی هام ، راجع به اردوی تابستون امسال و اتفاقاتش بدونین حتما پست بعدی رو بخونین...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
مسلمانان مرا وقتی دلی بود....
٧٢ شب مانده کمر خم بشود
٧٢ عاشق ز زمیـــن کم بشود
٧٢ میدان بـــــــــلا در راه است
٧٢ شب مانــــــده محرم بشود
بزرگی فرمودند:
مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند ولی آنان راببخش....
اگرمهربان باشی تورابه داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش....
اگرشریف ودرستکارباشی فریبت می دهند ولی شریف ودرستکارباش....
نیکیهای امروزت رافراموش می کنندولی نیکوکارباش وبهترینهای خودرابه دنیاببخش.حتی اگرهیچگاه کافی نباشد...
ودرنهایت می بینی که هرآنچه هست همواره میان تووخداونداست نه میان تو ومردم....